مرتضى مطهرى
740
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
انواع يك وضع ثابتى دارند ، مثلًا گوسفند از وقتى كه در دنيا به وجود آمده گوسفند بوده و هميشه هم گوسفند باقى خواهد ماند . بعد نظريهء تكامل پيدا شد و ثابت كرد كه حيوانات يك مراحل تطوّر و تكاملى را طى كردهاند و اين مراحل تطوّر و تكامل بر اساس يك سلسله قوانين مشخص است و هر حيوانى در هر مرحلهاى كه وجود پيدا كرده يك مرحلهء مشخص از تاريخ بيولوژى را طى كرده است ؛ يعنى اين گوسفند اگر امروز به صورت گوسفند وجود دارد و اگر از تاريخِ وجود گوسفند مثلًا پنجاه هزار سال مىگذرد ، در يك ميليون سال قبل نمىتوانسته وجود داشته باشد ، گوسفند فقط در يك مرحلهء معين از تاريخ زيست شناسى مىتوانسته وجود داشته باشد . گوسفند يك پديدهاى است به دنبال يك سلسله پديدههاى ديگر كه تا آن پديدهها دورهء تاريخ خودشان را طى نمىكردند نوبت به اين نمىرسيد . يا مثل جنين . مثلًا جنين انسان به صورت يك سلول هستهاى در رحم وجود پيدا مىكند ، بعد مراحلى را طى مىكند تا مىرسد به آن مرحلهء نُه ماهگى كه آماده براى تولد مىشود . آن مرحلهء نُه ماهگى يك مرحلهء مشخصى از مراحل جنين است ، نمىتواند قبل از آن وجود داشته باشد و نمىتواند بعد از دو سال وجود داشته باشد ، يك مرحلهء مشخصى است . جبر تاريخ و مسئلهء آزادى و اختيار حال با اين مقدماتى كه عرض كردم كه جامعه يك وجود عينى و حقيقى دارد و اين وجود حقيقى يك وجود متطوّر و متحوّل است يعنى تاريخ جامعه يك تاريخ ساكن نيست يك تاريخ متحوّل و متطوّر است و سوسياليسم يك مرحلهاى از تاريخ زندگى اجتماعى است ، [ نتيجه مىگيريم كه از نظر اينها ] جامعه جبراً و بدون اختيار خودش يك مراحلى را طى مىكند و تاريخ با يك ديناميسم ذاتى بدون اينكه ارادهء انسانها در آن دخالت داشته باشد از مرحلهاى به مرحلهاى مىرود تا به سوسياليسم مىرسد . سوسياليسم نه مىتواند در مراحل قبل وجود داشته باشد و نه مىتواند در اين مرحله وجود نداشته باشد . مىشود جبر تاريخ . پس سوسياليسم يك پديده است ولى يك پديدهء تاريخى و يك مرحلهء مشخص از تاريخ ، نه يك امرى كه به ارادهء انسانها بسته بوده است ، يك چيزى كه اگر انسانهاى ده هزار سال پيش هم تصميم گرفته بودند مىتوانستند جامعه را وارد مرحلهء سوسياليستى بكنند و اگر نخواستند نه ؛ يا مردم اين زمان در وقتى كه تاريخ مىرسد به مرحلهاى كه بايد سوسياليسم باشد ، به تصميم آنها مربوط باشد كه اگر بخواهند جامعه را سوسياليست بكنند مىكنند نخواهند نمىكنند ؛ نه ، به ارادهء آنها بسته نيست . در اينجا مسئلهء جبر تاريخ مطرح مىشود و جبر تاريخ با آزادى و اختيار انسان منافات پيدا مىكند و بعد انسان يك حالت دست بستهاى در مقابل جبر تاريخ پيدا مىكند . اين است كه ماركس و ديگران را به دست و پا انداخته كه پس تكليف آزادى و اختيار انسان چه مىشود ؟ آيا انسان ،